چه عجب مامان خانم یه مطلبی برام نوشتی!
این و از زبان هیراد نوشتم....روزها با سرعت برق و باد سپری میشن و پسر قشنگ من هر روز بالنده تر میشه و من با دیدنش احساس غرورمیکنم حسی که بهش دارم وصف ناشدنیه. حاضرم ساعتها بدون اینکه پلک بزنم بشینم و تماشاش کنم
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
هیرادم پنجمین ماه زندگیت مبارک پسر قشنگمامروز هم مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدی و یه ساعت بازی کردی و خسته شدی وقتی دیدم دیگه سرحال نیستی یعنی خوابت گرفته و با یه چرت حسابی شارژ میشی. همیشه از صبح شنبه بدم میومد اما امروز یه لحظه وقتی تو رو دیدم
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
امروز 58 روز که از تولد پسر قشنگم هیراد گلم میگذره. دلم میخواست از همون روز اولی که به دنیا اومد براش تو این وبلاگ خاطراتش و بنویسم اما متاسفانه نشد که نشد! از امروز میخوام شروع کنم پسرم میخوام برات از تمام روزای قشنگت بگم...
هیرادی گل پسر مامان و بابا خوش اومدی
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
برگردیم به 2 ماه قبل!
بالاخره بعد از کلی فکر با بابا 17 مرداد و انتخاب کردیم روزی که ببینم اون پسر کوچولو که 9 ماه با تمام وجودم حسش کردم چه شکلیه شب قبلش خیلی بد خوابیدم ساعت 5 صبح بیدار شدیم و رفتیم سمت بیمارستان عرفان اما نکته اینکه وقتی رسیدیم دی
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
میخواستم یه پست بلند بالا بذارم از سختی هایی که تو دو ماه کشیدم از روزهایی که لحظه به لحظه کشیک زردی لعنتی رو میکشیدم که تو وجودت بود و بیرون نمیرفت از اون دستگاه متنفر بودم وقتی زیر اون نور میرفتی برام عذاب آور بود آزمایشگاه وقتی سرنگ زشت نزدیک دست
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
پسر قشنگم الان دو روز که خوابت کم شده نمیدونم چرا... یه کم بیقراری
کاش میتونستی با مامان حرف بزنی اونوقت منم دنیا رو برای خواستت زیرورو میکردم راستی الان چشمای قشنگت و باز کردی و بهم نگاه کردی
میدونی عاشق رنگ چشماتم راستش میگن چشمای منم همین رنگی بو
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی
پسر قشنگم الان 5 روز که وارد سه ماهگی شدی حس میکنم خیلی تغییر کردی انگار یه جورایی میخوای دنیا رو کشف کنی... دنیایی که ما بدون اینکه بخوای اوردیمت امیدوارم و دعا میکنم روزهای خوبی رو اینجا بگذرونی از خدا میخوام رو لبهای قشنگت فقط خنده باشه و برق امید
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی