این و از زبان هیراد نوشتم....
روزها با سرعت برق و باد سپری میشن و پسر قشنگ من هر روز بالنده تر میشه و من با دیدنش احساس غرورمیکنم حسی که بهش دارم وصف ناشدنیه. حاضرم ساعتها بدون اینکه پلک بزنم بشینم و تماشاش کنم خدایا چه نعمتی به ما دادی خدایا شاکرم خدایا چطوری این فرشته کوچیک زیبا رو نقاشی کردی...
هیرادی 3 روز دیگه 5 ماهگیت و جشن میگیریم مامانی دیگه نزدیکه که نیم ساله بشی اما چه غمی دارم وقتی حس میکنم باید برگردم سرکار باید از هم جدا بشیم خدایا فقط یه ماه مونده این روزها فقط فکرم راحتی تو بعد این 6 ماه پرستار مهد یا هر چیزی که باعث میشه خم به ابروت نیاد مامانی جونم من و بابا بهترین و برات انتخاب میکنیم.
راستی هیرادم الان که اینا رو مینویسم چشمای قشنگت و بستی اما الی اون عروسک کوچوت که خیلی دوستش داری زل زده داره من و نگاه میکنه
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی