میخواستم یه پست بلند بالا بذارم از سختی هایی که تو دو ماه کشیدم از روزهایی که لحظه به لحظه کشیک زردی لعنتی رو میکشیدم که تو وجودت بود و بیرون نمیرفت از اون دستگاه متنفر بودم وقتی زیر اون نور میرفتی برام عذاب آور بود آزمایشگاه وقتی سرنگ زشت نزدیک دست ظریف و زیبای تو میشد وقتی گریه میکردی و من با اون صدا هزار بار میمردم و زنده میشدم از روزی که به خاطرش شبها نخوابیده و روزها زجر کشیده بودم چیزی که دیگران به خاطرش میخندیدن و شاد بود و حتی کادو میدادن انگار که ناراحتی و درد جای شادی داشت که صدالبته برای من اینطور نبودو حتی واکسن دوماهگی با اون تب کردن ها و ....
همه اینها گذشت و من نمیخوام دیگه تک به تک ازشون بنویسم چرا که الان لبخند زیبای تو رو دیدم هفته دیگه 3 ماه میشی و میخوام برات جشن بگیرم جشن گذر از رنج ها.
حالا دیگه به بالندگی رسیدی وقتی بهم لبخند میزنی دنیا رو به نامم میکنی و گرمی دستهای کوچکت بهانه زندگی من. با اینکه خیلی کوچیکی حس میکنم بزرگ شدی دلم میخواد بغلت کنم و با صدای نفسهات آروم شم.
مامانی هیرادی عاشقت شدم

برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی