خرید بک لینک
برگردیم به 2 ماه قبل!

بالاخره بعد از کلی فکر با بابا 17 مرداد و انتخاب کردیم روزی که ببینم اون پسر کوچولو که 9 ماه با تمام وجودم حسش کردم چه شکلیهقلبقلب شب قبلش خیلی بد خوابیدم ساعت 5 صبح بیدار شدیم و رفتیم سمت بیمارستان عرفان اما نکته اینکه وقتی رسیدیم دیدیم مدارک پزشکی رو خونه جا گذاشتیم انقدر درگیر فیلم برداری و جمع کردن وسایلت شدیم که اصل مطلب جا موند برگشتیم خونه و مدارک و برداشتیم و تقریبا 2 ساعت دیر رسیدیم هیچ وقت یادم نمیره لحظه ای که با لباس اتاق عمل از بابا خداحافظی کردم.

یه ساعت سخت و تنهایی گذروندم تا اینکه ساعت 10 صبح یه فرشته زیبا رو خانم دکتر آقازاده تو آغوشم گذاشت فقط سعی میکردم صورتت و ببینم اینکه چه شکلی هستی آخه قبلا هربار دلم برات تن میشد میخواستم برم سونوگرافی و همیشه دلم میخواست اون صورت ماهت و ببیتم خلاصه تو رو ازم فقط چند لحظه جدا کردن تا ببرن و لباس بپوشونن به بابایی نشونت بدن و بعد ما دوتایی تا ساعت 2 عصر چون اتاق خالی نبود موندیم تو ریکاوری! درد داشتم اما تمام امیدم نگاه کردن به تو بود که فقط 3300 وزن داشتی

هیراد من اونروز خدا لطف و محبتش و در حق ما تموم کرد و بزرگترین هدیه دنیا که یه پسر سالم و خشگل بود رو ازش گرفتیم و من برای همیشه تو رو بهش میسپارم که حافظت باشه.

برچسب: نویسنده: باربد حکیمی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی